|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |
این بار تصمیم گرفتم یکی از نوشته های دفتر خاطراتم رو براتون بنویسم.دفتری که همیشه آخرین پناه تنهایی هام بوده.بعد مامان هیچ وقت تنهام نذاشته.بهترین دوستی که هرگز و تحت هیچ شرایطی حرفهای دل خسته دختری تنها رو فاش نمی کنه.تعریف بسه،فکر کنم همه بدونن چه جور دفتری هستش![]()
عزیزم،مامان گلم ،مهربانم :
همه با دیدن و خوندن این دفتر ازم می خوان کمتر از غم بنویسم.ازامید و عشق و محبت و صمیمیت و دید مثبت به زندگی بنویسم.اما از کدوم امید ؟ امیدی که نبود تو باعث سیاهی و تباهیش شد ؟ امیدی که نبود گرمای وجود تو باعث سردیش شده ؟از کدوم محبت بنویسم ؟ کدوم عشق؟محبت رو در وجود پر مهر تو دیدم و شناختم . عشق رو از نگاه عاشق تو اموختم. صمیمیت رو در حضور پرنور تو در جمع خانواده دیدم.
حالا از کدوم محبت و عشق و صمیمیت بنویسم ؟؟؟؟؟از محبتی که دیگه وجود نداره؟محبتی که ریشه اش تو قلبم خشک شد؟از عشق بنویسم ؟عشقی که جلوی چشمام در میان خاک شد ؟عشقی که دیواره قلبم رو شکست؟ عشقی که رفت و برق چشمانم را گرفت؟عشقی که تنهایم گذاشت در گرداب سیاه زندگی؟ در میان هزاران هزار عشق دروغین؟دل شکسته من تحمل دوباره شکسته شدن نداشت اما شکست.از عشق بنویسم؟از عاشق بنویسم؟عاشقهای دروغی؟عشقهای پوچ و تو خالی ؟ از صمیمیت؟ کدوم صمیمیت ؟صمیمیت حضور خانواده ام با دلی مرده سر مزار یگانه محبوبمان ؟ صمیمیت جمع وسیعی سیاه پوش با چشم گریان؟از ارزو بنویسم ، از کاخ امالم از قصر ارمانهایم که ستونش فرو ریخته ؟از درخت تنومند ارزوهای دختری جوان بنویسم که با رفتن اب حیاتش خشک شده؟از اسمان بیکران ای کاشهای فرزندی که با نبود خورشیدش تاریک شده ؟
همه ارزو و زیبایی زندگیم او بود که رفت و تنهایم گذاشت.سعی کردم از این حال و احوال دربیام اما میون دنیای پر از سیاهی ما دوباره دلم شکست .دنیا با من سر سازگاری نداره.باید از دنیا برید چون هرچه خواستم نشد .نتیجه ای نداشت جز دل شکسته ای که حالا چیزی جز خورده شیشه نداره.حالا به صدای شکستن دلم اشنا شدم . چرا اینطور شد ؟
چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 13:21 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |