|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |
هنوز رفتنت را باور نکرده ام
غروب نگاهت را به امید طلوعی دوباره در خاطرم گنجانده ام 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 10:47 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو ، بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم وصل به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خوام که بمونی ، بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها ، یار خوشگلم
بمون با دلم
سفرت به خیر
اگه میری از اینجا ، تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت به خیر
برو گر شکستی ز من بتونی ، دوباره بساز
با دلی شکسته و نا امید ، تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمی خوام بیای
نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خوام مثه یه شمع بسوزی برام تو حروم بشی
برو تا تو بزرگی که میخوام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس از یک جستجوی نقرهای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کرم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا،تا کی،برای چه، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دریا ، چه بغضی کرد......
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
*´¨) *´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
___¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_______¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤________¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_____¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤___¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤_¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
__¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
______¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_بدو__________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
____بیا__________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_______________¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
_____________________¤¤¤¤¤¤
______________________¤¤¤¤
_______________________¤¤
*´¨) *´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨) ¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 12:8 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 11:8 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 11:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
عاشقی درمون نداره صحبت از درمون نکن زندگی را پیش چشمم گوشه زندون نکن ای اشک گرم آروم بریز ، بر گونه ی بیمار من لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:57 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه کنم انگاري کوه غصه ها رو سينه ي من اومده دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم دلم گرفته آسمون يه کم منو حوصله کن منو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم
شکنجه مي شم از خودم نمي تونم شکوه کنم
آخ داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
تو روزگار بي کسي يه عمره که در به درم
من واسه آتيش زدنت يه کوله باره شب بسم
نگو که از اين روزگار يه خورده کم تر گله کن
برگه ي تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
برای عاشقی دیره¤¤¤¤ ولی باز دست تقدیره نگفتم من خداحافظ ¤¤¤¤ آ خه قلبم هنوز گیره 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 10:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
آهاي تويي كه از من با هر رنگ و فريبي مي خواي دل ببري باز ولي با من غريبي اگه تو حقه بازي منم دستت را خوندم يكي ديگه را تو قلبم به جايه تو نشوندم.
اگه عشقه مني چرا با ديگروني ميخواي بري برو چرا دل ميسوزوني ولي يه روز مياد كه ديگه خيلي ديره يكي ديگه تو قلبم جايه تو را ميگيره .
آهاي تويي كه از من با هر رنگ و فريبي مي خواي دل ببري باز ولي با من غريبي اگه تو حقه بازي منم دستت را خوندم يكي ديگه را تو قلبم به جايه تو نشوندم.
اگه عشقه مني چرا با ديگروني ميخواي بري برو چرا دل ميسوزوني ولي يه روز مياد كه ديگه خيلي ديره يكي ديگه تو قلبم جايه تو را ميگيره .
اگه عشقه مني چرا با ديگروني ميخواي بري برو چرا دل ميسوزوني ولي يه روز مياد كه ديگه خيلي ديره يكي ديگه تو قلبم جايه تو را ميگيره 
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:4 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
موندن و بودن با تو ،نه دیگه تکرار نمیشه
دنیا رم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه
تو برو از این به بعد تنهایی یاورم میشه
نه دیگه دوست دارم محال باورم بشه
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت
حالال حقت بری یه گوشه ای زار بزنی
از غم نبودنم هی داد و فریاد بزنی
از خدا اینو می خوام همیشه آواره بشی
واسه درمون دلت دنبال راه چاره شی
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت
حیف قلبم که یه روزی دادمش به تو امانت
چشمای بارونی من کرده بود به عشق تو عادت عادت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره
حرف من همینه که برو پی کار خودت
هر چی درد و غم غصست همگی مال خودت مال خودت
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
توچشم من نگاه نکن دوباره گریت میگیره
ساده بگم که عشق من باید تو قلبت بمیره فاصله بین من وتو ازاینجا تاآسموناست خیلی عزیزی واسه من،اما زمونه بی وفاست برای این در به دری تو بهترین گواهمی دروغ نگو که می دونم تویی که چشم به راهمی قسم نخور که روزگار به کام ما دوتا نبود به هرکه عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود بگو که تا وقتی که زنده ام نگاه تو سهمه منه هرجای دنیا که باشی دلم واست پرمیزنه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:50 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
هرجا بودي يادت نره يه عاشقي به يادته 
دو چشم منتظر به در هميشه چشم به راهته
هرجا بودي يادت نره يه بيت جا مونده داري
يه هنجره پر از غزل تو غيبتت تو ساکته
تو اي عزيز هرجا بودي طنين اين صدا بودي
براي زنده بودنم نفس بودي هوا بودي
قدم قدم تو جاده ها دليل رفتنم شدي
تو خود تنم شدي حتي اگه جدا بودي
هرجا بودي يادت نره يه عاشقي به يادته
دو چشم منتظر به در هميشه چشم به راهته
فقط خيال ناز توست که اين سکوت رو ميشکنه
دست نجيب تو فقط تار دلم رو ميزنه
هرجا بودي يادت نره دلم اسير خواستنه
وقتي نباشي کاره من روز و شب رو شمردنه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:20 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 13:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:51 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |



















+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:50 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
امشب شب آخره که مزاحم دلت شدم خورشيد فردا مال تو ببخش که عاشقت شدم ديگه نميخواد با چشات حاليم کنی زياديم بهم بگی بايد برم بايد ازت دل بکنم دوستت دارم برای تو فقط يه حرف ساده بود غافل از اينکه قلب من منتظر اشاره بود بدرقه لازم ندارم دارم ميرم عزيزترين نذار بمونه زير پا قلب مو بردار از زمين 
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 13:15 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
می خوام که عاشق باشم یک عاشق دیوونه درد دله دیوونمو فقط خدا می دونه
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 18:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
در تاریکی حیات برخاستن راهی شدن. همه چیز را وا نهادن رها کردن! رفتن آزاد کردن خود از تمامی اما و اگرها، از تمام تعهدات محصور کننده، از ظاهری مقید! از تاریکی حیات گامی بیرون نهادن! در تهی آشکار در تردید و در آینده یی دیگر به نداهای درون اعتماد کردن! زندگی بهتر! عبور را،برای رسیدن به نوری تاب آوردن وسعت زندگی رهایی...

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 17:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 17:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی
دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،
جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی 
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی 
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:51 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 12:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
ياد بگذشته به دل ماند و دريغ نيست ياري كه مرا ياد كند ديده ام خيره به ره ماند و نداد نامه اي تا دل من شاد كند خود ندانم چه خطايي كردم كه ز من رشته الفت بگسست در دلش جايي اگر بود مرا پس چرا ديده ز ديدارم بست هر كجا مينگرم باز هم اوست كه به چشمان ترم خيره شده درد عشقست كه با حسرت و سوز بر دل پر شررم چيره شده گفتم از ديده چو دورش سازم بي گمان زودتر از دل برود مرگ بايد كه مرا دريابد ورنه درديست كه مشكل برود تا لبي بر لب من مي لغزد مي كشم آه... كه كاش اين او بود كاش اين لب كه مرا مي بوسد لب سوزنده آن بدخو بود 
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:12 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من او را رهــا کردم
تا او خـــود را در یابد و چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها میخواهم برای همیشه رها از تمامی بندهاوزنجیرها هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود چرا که من خود اینگونه خواستم و هیچگاه بخاطر همیشه بودن با او برای او بندی نساختم اما او ....... در بند خود گرفتار بود .... ای کاش از خود رها شود همانگونه که من با او از بند خود رها شدم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:10 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
انگاری دوباره چشمات ... مثه ابر می خوان ببارن غصه ها نمی رن از ياد ... مگه هق هقا می ذارن تو ديگه نايی نداری ... تو دلت پر شده از غم اينجوری به پاش بسوزی...آخه تو آب ميشی کم کم اون ديگه تورو نمی خواد...واسه چی شدی گرفتار واسه اون بايد بميری ... که واست تب کنه يک بار ريشه ی عشقشو بکن ... نبايد که جون بگيره بذار تا بمونه تنها ... تو ی تنهاييش بميره
+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 13:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
عشق تو شده بلای جونم نمی خوام دیگه پیشت بمونم تو برو، برو از روزگارم نمی خوام تو رو یادم بیارم برو دیگه از پیشم برو،نمی خوام که ببینم تو رو شده بلای جونم نگات برو من دیگه نمی خوام تورو تو آتیش زدی این خونمو ، تو به هم زدی کاشونمو تو به هر جا که خواستی کشوندی من و این دل دیوونمو دیگه تموم شده قصه مون،برو یه لحظه پیشم نمون برو نفرته از تو به دلم دیگه جات نیست توی خونمون تو نداری لیاقت منو نه لیاقت دوست داشتنو عاشقی واسه تو یه دروغه نداری دل دلباختنو
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:4 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
کاش غربت لحظه های تنهایی ام را درک می کردی...، نمی دانم شاید هم از این دل غمگینم خبر داری و دم نمی زنی... کاش اشک های آتشینم را می دیدی ...، نمی دانم شاید هم وسعت بی کسی ام را لمس کرده باشی... کاش می توانستم حرف هایم را در گوش تو زمزمه کنم ... کاش می توانستم سر بر شانه هایت بگذارم و اشک بریزم ... کاش می توانستم در آغوشت دمی بیاسایم .. . کاش می توانستم دستان مهربانت را در دست بگیرم ... کاش آفتاب نگاهت ، یخ غصه هایم را آب می کرد ... کاش آرامش سکوتت فریاد های دلم را خاموش می کرد ... کاش شیرینی لبخندت، تلخی جدایی را از کامم پاک می کرد ... کاش وجودت از خیالم فراتر می رفت ... و کاش می توانستم، تو را داشته باشم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:31 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دلم براش یه ذره شده ..... باز دلم می خواد به اون چشمای پاکش خیره بشم و سکوت کنم. سکوتی که می دانم سرانجام باید بدست خودم شکسته شود . یاد اون روزا بخیر .... چه روزایی بود . اون موقع ها فکر می کردم روزی که با گریه سپری شود روز بدی است اما الآن دلم لک زده برای اون روزها ! حالا که ازش دورم فهمیدم که چقدر گریه کردن برایش زیبا است حیف که قدر آن روزها را ندانستم . حالا من مانده ام .... با خاطراتی که وقتی به آنها فکر می کنم دلم برایش بیشتر از همیشه تنگ می شود .....![]()
دوستت دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من تو را در یک لحظه از دست دادم در یک چشم بهم زدن زندگی ام را به باد دادم...... یک لحظه ی دردناک و تاریک یک لحظه ی تلخ و بی خوابی تورا از دست دادم من ...افسوس زین گریه های پنهانی تو رفتی و گوی من اسیرم زندانی شده ی تنهای تنهائی نفرین به این روزگاری.. که یادت در قلبم ماند یادگاری
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 13:7 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |