|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:38 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
خواستم ديگر عاشق نباشم . خواستم رنگ عشق را از زندگيم پاک کنم . خواستم دل ببرم از هر آنچه با عاطفه نسبتی دارد . اما ... چقدر سخت است دوست داشتن و فراموش کردن ! چقدر تلخ است طعم عشق چشيدن و ترک آن ! چقدر مشکل است دل سپردن و دل بريدن !
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت شي حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني ولی وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي چه قدر سخته وقتي دونه هاي اشک گونه هاتو خيس می کنه ولی مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوسش داري چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشکني و اون وقت آروم زير لب بگي : گل من ، باغچه نو مبارک
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
ديروز می گفتی همين فردا امروز می گويی همين فردا فردا که آيد نيز خواهی گفت : همين فردا . . .
ای مانده در ويرانه های فردا
امروز را درياب اين آخرين فردا را . . .

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چرا گرفته دلت؟
مثل آنكه تنهايي..........
چقدر هم تنها!!!
خيال ميكنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
درست مثل من!!!
آري!!
آري دچار بايد بود.....
باور نداري؟؟؟
خوب گوش كن!!!
در بهار اين كوچه چقدر گم شده باشم و پيدا نشده باشم خوب است؟
در پاييز اين خيابان چه قدر نتوانسته باشم آرزوهايم را از باد پس بگيرم خوب است؟
چه قدر شعرهايم را در اين خانه!پاي همين درخت بيد, چال كرده باشم خوب است؟
به گمانم ميشد فقيرترين باغ ها را دوبار
و هر بار هزاران پاييز را با آن چراغاني كرد
بيش از اين و شايد آنقدر خيلي بيش از اين ميشد جرات كرد
ميشد جرات كرد و با آن به اجراي ديگري ازلبخند تو انديشيد..........
نميدانم زندگي اين دنيا چقدر به گم كردن و پيدا كردن مربوط است
ولي بي گمان هر كس گمشده اي دارد.
خدا تنها كسي است كه با گمشده ي من رازها دارد.
وعده ي لحظه ي باور هنوز در گوشم نجوا ميكند.
در لحظه ي باورت نميدانم كدام راه بيراهه را بي پروا بنگرم!!!كاش ميتوانستم در يك لحظه باورت كنم!!
قسم به همان باور در آن لحظه از خوشي خواهم مرد
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:38 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 12:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو نبودی دل به دل راهی نداشت از خیال عشق آگاهی نداشت
تو نبودی ریشه ام خشکیده بود می شدم گم در غبا این کبود تو نباشی تا قیامت بی کسم در تمام زندگی دلواپسم تو که بودی بال و پرکی داشتم با تو من پا از زمین برداشتم تو نبودی اوج دیگر پا نداشت بی شما این دردها درمان نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:15 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
زندگی از نظر من یعنی پنج چیز تو ، خدای تو، من، خدای من ، عشق من و تو کدام را قبول داری ؟ من كه همه را زیرا : خدای من است که من را عاشق تو می کند خدای توست که به تو می فهماند من دوستت دارم و خدای من و تو ست که عشق بین من و تو را مقدس می کند.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:13 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
گفتمش: بی تو چه باید کردن عکس رخساره ی ماهش را داد گفتمش: مونس شبهایم کو تاری از زلف سیاهش را داد وقت رفتن همه را میبوسید به من از دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من انتظار سر راهش را داد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 18:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
_____*#######*
___*##########*
__*##############
__################
_##################_________*###### ##
_##################_______*###########
__##################_____*#############
___#################*__###############*
____#################################*
______############ دلباخته ############
_______#############################
________###########################
__________###هر نگفتنی دروغ یا خیانت نیست###
___________*#####################
____________*##################
_____________*###############
_______________#############
________________##########
________________*#######*
_________________######
__________________####
__________________###
___________________#
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 17:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دلم کسی را می خواهد که دوستم داشته باشد ... شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد . با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم . دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:31 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:4 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 11:3 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم ، تعجب نکن که چرا گريه نميکنم ، بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 11:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 11:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
بهم زنگ نزن
نمی خواد با این کار نبودنتو توجیه کنی
تو کنارم نبودی
تو از لحظاتت لذت تمام و بردی ومن
تنهای تنها
گوشه اتاق کز کردم و گریه کردم
تو کجا بودی و من کجا؟
نمی خواد دلمو بدست بیاری
دیر اومدی
انقدر شکسته و خردوترک دارشده که میترسم دستتو ببره
حالمو نپرس
من خوبم
تنها حیرانم
حیران از این همه تنهایی و غصه
که از کجا به دلم راه پیدا کردن
و چه موج انفجاری داشتند که چنین
خرده های دلمو از چشام سرازیر کردن
هنوز هم حیرانم چه انفجار عجیبیست زندگی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:52 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چه خوش باشد بعد از روزگاری امــیـدی رســد بـه امــیـد واری از آن بـهـتـر واز آن خـوش تـر وقــتـی رســد یــاری بـه یــاری 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 10:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
يارب
بگو يا رب
چه بد گفتم،، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
با دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
وقتي با مني حواستو جمع كن وقتي پيشمي شيطونيتو كم كن نه اينور نه اونور فقط خودمو نيگا كن وقتي كه منم نيستمو تنهاييي تو كوچه تو خيابون يا كه هر جايي نه اينور نه اونور جلوي پا تو نيگا كن چشمات واسه من نيگات واسه من تا حرف مي زني صدات واسه من تا ناز ميكني عدات واسه من حتي گل خنده هات واسه من. بگو چشماتو از غريبه ميبندي بگو هيچ جا بلند بلند نمي خندي بزار تا به همه آدما ثابت شه كه تو به عشق من هميشه پا بندي. چشمات واسه من نيگات واسه من تا حرف مي زني صدات واسه من تا ناز مي كني عدات واسه من حتي گل خنده هات ماله من.
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:40 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
سالها پيش به من مي گفتي
كه مرا هيچ دوست مي داري
گونه ام گرم شد ز سرخي شرم
شاد و سر مست گفتمت آري
باز ديروز جهد مي كردي
تا زعهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم
كه دگر دوستت نمي دارم
ذره هاي تنم فغان كردند
كه خدا را دروغ مي گويد
جز تو كامي ز كس نمي خواهد
جز تو ياري ز كس نمي جويد
دوستت دارم و نمي گويم
تا غرورم كشد به بيماري
گر چه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم نمي داري
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری
و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری
تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم
ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری
همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود
چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری
تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی
که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری
به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد
اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری
به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی
ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری
شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم
که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری
ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی
اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی
با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم
تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
آزاردهنده ترین احساسی که نسبت به یه نفر میشه داشت احساس تنفر همراه با ترحمه. وقتی بین دل و انسانیت تضاد ایجاد میشه

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 11:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |