|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:30 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 11:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگه از یاد تو رفتم اگه رفتی تو زدستم
اگه یاد دیگرونی ...من هنوز عاشقت هستم
با وجود اینکه گفتی ...دیگه قهری تا قیامت
با تموم سادگی هام گفتم اما.... به سلامت
شاید این خوابه که دیدم ...هر چه حرف از تو شنیدم
قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسیدم!
پیش از این نگفته بودی ... غیر من کسی رو داری
توی گریه توی شادی ….سر رو شونه هاش بذاری
تو رو می بخشم و هرگز دیگه یادت نمی افتم....
برو زیبای عزیزم ... تو گرونی ... من چه مفتم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 12:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:24 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
و تو کاش می دانستی دوستت دارم!
که شادی ات...
دنيای من است...
و اندوهت... ويرانی لحظه هايم!
و هيچ نمی دانی
که چگونه در خنده هايت به اوج می رسم...
اما کاش می توانستم نشانت دهم
که با هر نفسم...
دانسته و يا ندانسته...
می پرستمت !
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:23 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگر کسی دیوونت بود عاشقش باش اگر کسی عاشقت بود دوستش داشته باش اگر کسی دوستت داشت بهش علاقه نشون بده اگر کسی بهت علاقه نشون داد فقط یه لبخند بزن تا اینطوری همیشه یه پله ازش عقب باشی که یه وقتی خسته شد و یه پله موند تازه میشین مثل هم .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:22 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تقديم به همه ي مادران عزيز
************************
همه ي بهشت ها فداي تو
تا کي مي توانم تو را بسرايم؟تا وقتي که آخرين ستاره را بشمارم؟يا وقتي همه ي درختان به پرواز در آيند؟
تا کي مي توانم تو را دوست داشته باشم؟تا وقتي که بهشت ادامه دارد؟يا وقتي همه ي کبوترها به هواي تو بال مي زنند؟
تا کي مي توانم در آغوش مهربان تو بگريم؟تا وقتي که نهالي ترد و شکننده ام؟يا وقتي سنگين ترين برفها روي سرم نشسته است؟
در پيچ و خم گيسوانت ردپاي کودکي من پيداست.دستهاي تو هنوز بوي لالايي مي دهد،بوي پونه،بوي خوب شکفتن،بوي گريه هاي گاه و بي گاه من.
براي سرودن تو بايد واژه هاي تازه اي به دنيا آيند.واژه هايي که هيچ کس نشنيده است واژه هايي که هيچ شاعري در دفترش ننوشته است.
اي با شکوه ترين فرشته عالم!اي همه ي بهشت ها فداي تو!اي مه ي سرنوشتها در خطوط پيشاني ات پنهان!اي شميم رويا در روستاي کودکي!تمام سلام هاي جهان براي ستايش تو کم است.
درود همه ي رودها بر تو
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
بنویس که دلت دیگه به یاداون نیست
بنویس که بدونه
وقتی نباشه قلبت ازغصه خون نیست
اون که گذاشت ورفت
یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده
دیگه صداش نکن
بذارخودش بیاد دنبالت بگرده
دیگه گریه نکن
آخه اشک تو باعث شادی اونه
دیگه به پاش نسوز
آخه اون واسه تو دیگه دل نمی سوزونه
اگه میخواست می موند
حالا که رفته غصه اش رفته زیادم
اگه پیشم می موند
میدید جز اون به هیشکی دل نمیدادم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دور يا نزديک
راهش میتوانی خواند
هرچه را آغاز و پايا نيست
حتی
زندگی هم راهيست
از به دنيا آمدن تا مرگ
شايد، مرگ هم راهيست 
هر لحظه حرفی در ما زاده میشود
هر لحظه دردی سر بر میدارد
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش میکند
این ها بر سینه میریزند و راه فراری نمییابند
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایشاش چه اندازه است؟
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 11:52 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:28 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 17:23 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
سلام به همه دوستان خوبم گفتم برای تنوع یک صحنه رمانتیک هم بزارم ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد مهم نيست .. .. ... .. .... ؟! مهم اين است كه فقط باشد زندگي كند ، لذّت ببرد و نفس بكشد (برای خودم)
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:45 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 12:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم مگر دوست داشتن جرم است ؟ من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم ولی او را چرا... من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ... من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم 
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگر بخندیم و بخندانیم و زنگار غم از دل ها بزداییم و شورو شادی و امید را به هر کجا که گام می نهیم پیشکش ببریم غنچه ای می شکفت اگر...اگر...اگر... واوج شکوفایی ما زمانی است که بتوانیم همان باشیم که برای ان بودن افریده شده ایم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
ناااااااااااااااااازی
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
میشه از عشق تو گفت میشه با ستاره های چشم تو مغرب نو مشرق نو پیدا کرد
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:25 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:24 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:23 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:23 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 13:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:39 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
گفتم ای خوبم به فریادم برس
افتاده ام از پا ولی باور نکردی
گفتم از نامهربان بودن پشیمان میشوی فردا
ولی باور نکردی , باور نکردی
گفتم از ناباوری مردم بیا و باورم کن
کم کن آزارم که می مانی تک و تنها
ولی باور نکردی , باور نکردی
اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد تو رفتی
سوختن ها را تماشا کردی و پرپر زدن ها را
ولی باور نکردی
من به تو خوبی نمودم تو بدی کردی بمن
گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا
ولی باور نکردی - باور نکردی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:22 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگه بی وفا بشی
رفیق نیمه راه بشی
با کسی آشنا بشی
میمیرم
اگه منو جا بذاری
رو دلم پا بذاری
بری تک و تنهام بذاری
میمیرم
تو منو خوار نکن
منو بیمار نکن
عاشق دیونتو این همه آزار نکن
گله بسیار نکن
شبمو تار نکن
جمله می خوام برم رو دیگه تکرار نکن
اگه بی وفا بشی
رفیق نیمه راه بشی
با کسی آشنا بشی
میمیرم
اگه منو جا بذاری
رو دلم پا بذاری
بری تک و تنهام بذاری
میمیرم
با تو در پرده دلم رازو نیازی داره
کس نمی دونه پس پرده چه رازی داره
سر زلف تو هوس داره که چنگی بزنم
دست کوتاه منو میل درازی داره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:12 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
قصه ی عشق من و تو
قصه ی درد و جداییست
وقت لبخند دوبارم لحظه ی سبز رهاییست
قصه ی عشق من و تو
قصه ی برفه با خورشید
بشکنه دست کسی که پر پروازمونو چید
عشق ما زنده میمونه
قدرتش شاید بتونه
بعد مرگ تو آسمونها مارو به هم برسونه
میدونم تو قلب تو من آخرینم
تو بدون تو دشت عشق عاشقترینم
به خدا بعد تو مردم تا به امروز
نمی تونم جای خالیتو ببینم
همیشه فاصله بین دست ما بود
گریه هامون تو دلامون بی صدا بود
صخره ی سکوت لبهای من و تو
سقف عشقمون و سیاه و نابود کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:3 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
براي هميشه امروز دور اسمت خط كشيدم
با همه بدي و خوبي ديگه از تو دل بريدم
تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره
توئي اون قصه ی كهنه كه برام فايده نداره
دلم عاشقت نميشه اينو خوب بدون هميشه
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
دلم عاشقت نميشه اينو خوب بدون هميشه
كه من از آهن و سنگم ولي تو از جنس شيشه
راه ما باهم يكي نيست ما زمين و آسمونيم
برو از دلم جدا شو نميشه باهم بمونيم
برو با خاطره ی خوش از من خسته جدا شو
اينه تقدير من و تو گريه بسه بي صدا شو
گريه بسه بي صدا شو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 13:1 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من آنم که سرم را هرگز خم نکردم
من آنم که اسمم اسم هیچ کس را یدک نکشیده
من آنم که روی پاهایم ایستاده ام
من آنم که شانه هایم پناه هق هق مادرم است و مادرم شانه هایش پناه عالم است
من آنم که گریه ام را فقط ماه دیده و صدای گریه ام را ماه هم نشنیده
من آنم که دستم را همواره سوی آنان که در راه جا مانده اند دراز می کنم
من آنم که سرم همواره سوی آسمان است و خورشید هیچگاه چشم هایم را زخم نزده
من آنم که پناهم خداست
من آنم که جز از خدا یاری نخواسته ام
من آنم که جز به خواست او به پا نخواسته ام و ننشسته ام
من آنم که وقتی به نماز ایستادم خدا را دیدم که به نظاره بود
اما روزگار اینها را بر من نبخشید
اما روزگار این دل پر درد را هم بر من دریغ کرد
کمر بست بر شکستنم و شکست
دیوارهای خانه ی مهرم را بر سرم آوار کرد
پس دیگر هیچگاه سرم را بالا نگرفتم
اسمم را خوار کرد و من هرگز دیگر نامم را بر زبان نراندم
شانه هایم زیر بار غم شکست
چشم هایم برای گریه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گریه ام را به نظاره ایستادند
از راه جا ماندم اما دستی به سویم دراز نشد
مثل دیوانه ها خندیدم
به رسم این روزگار
به سازی که برایم زد مثل مست ها رقصیدم
گریستم اما مردمانی که با گریه شان می گریستم خندیدند
فریاد زدم اما آنان که دست گرمم نوازششان می کرد سیلیم زدند
آنان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم شکستند
چه بازی سختی کرد روزگار با من
او که می گفت مست است از جام نگاهم دل به نگاه یک بیگانه سپرد و رفت
باز مثل اول قصه من ماندم و خدا
یاریم کن خدایا به پا خیزم
قسم به همه ی خوبیها دیگر خوبی را فراموش می کنم!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:59 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
رفتم که نباشم سر راهت
رفتم رفتم
رفتم که نبینم روی ماهت
رفتم رفتم
رفتم غم تنهایی کشیدم
اما همه جا خوابتو دیدم
این فاصله ها چاره نبوده
هرجا یه نشونی ازتوبوده
رفتم رفتم
دلگیرم ازاین عمردوروزه نازنینم
قسمت به جدایی ازتو بوده بهترینم
تو در قلب منی هرجا که هستم نازنینم
چه درجمع وچه تنهایی نشستم بهترینم
رفتم رفتم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 12:57 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:10 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:8 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
آدم تو زندگيش فقط يه بار عاشق ميشه ... اگه حتی به دو بار كشيد ... اون عشق نيست
آدم وقتی عاشق شد ... حتی يه لحظه هم عشقش رو نميذاره و بره ... اگه اين كارو كرد ... اون عشق نيست
آدم وقتی عاشق شد ... چشمش خود به خود روی همه بسته ميشه ... اگه نشد ... اون عشق نيست
آدم وقتی عاشق شد ... يه لحظه نميتونه غم عشقش رو ببينه و آروم بگيره ... اگه غير از اين شد ... اون عشق نيست
آدم اگه عاشق شد ... هيچ وقت اون عشق رو فراموش نميكنه حتی اگه ازش دور بشه و همه درهای بينشون بسته بشه ... اگه فراموش كرد ... اون عشق نيست ، پس فقط آزاده
در نتيجه آدمی كه عاشق شد آدم نیست اون فقط یه عاشقه كه بايد به عشقش برسه ، پس ديگه اگه نداره ...
اما یه چیزه دیگه که خودم تجربه کردم...هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...حتی اگر کسی بهت دروغ گفت..
بازم بهش فرصت بده..عشق رو تجربه کن حتی اگر توش شکست بخوری..
اينو بدون اگر کسی وارد زندگيت شد و گذاشت و رفت علاوه بر اينکه يه خاطره
بر جای می ذاره می تونه يه تجربه هم بر جای بذاره
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 14:7 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:13 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
واسه من گل نفرست ديگه دوسِت ندارم
نميخوام گذشت ها رو باز به خاطر بيارم
ميدونی ميون ما هر چی بود گذشت و رفت
اون بهار آشنايی خيلی زود گذشت و رفت
ديگه از دوسِت دارم حرفی نزن
آخه عشقی نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعنی با هم يکی شدن
از دلم ميپرسم يا تو رو می بينم دوباره
ميپيچه صدات تو گوشم که با خنده ميگی آره
خنده های تو فريب گريه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من يه چراغِ بی فروغ
ديگه از دوسِت دارم حرفی نزن
آخه عشقی نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعنی با هم يکی شدن
واسه من گل نفرست ديگه دوسِت ندارم
نميخوام گذشت ها رو باز به خاطر بيارم
ميدونی ميون ما هر چی بود گذشت و رفت
اون بهار آشنايی خيلی زود گذشت و رفت
ديگه از دوسِت دارم حرفی نزن
آخه عشقی نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعنی با هم يکی شدن
از دلم ميپرسم يا تو رو می بينم دوباره
ميپيچه صدات تو گوشم که با خنده ميگی آره
خنده های تو فريب گريه های تو دروغ
تو چی بودی واسه من يه چراغِ بی فروغ
ديگه از دوسِت دارم حرفی نزن
آخه عشقی نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعنی با هم يکی شدن
ديگه از دوسِت دارم حرفی نزن
آخه عشقی نيست ميون تو و من
من و تو بنده اين ما و منيم
اما عشق يعنی با هم يکی شدن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو چشم تو یه حاد ثس که از ستاره سر تره
نجابتی تو چشماته که آبرومو میخره
خاطره هام مال خودم تموم شعرام مال تو
اگه بری تو قصه هابازم میام سراغ تو
واسه چشمات پر شعرم تو دلیل قصه هامی
هر نفس هم نفس تو مثل غم توی صدامی
نازکم از تو نوشتم گل من ترانه ای تو
مثل تنهایی عاشق پر عاشقانه ای تو
منو ببر به شهر عشق گلایه هاتو خط بزن تو آرزوی آخری
اگه پر از مسیبتی غماتو هدیه کن به من تو آبرومو می خری
یه نیمه جون زخمییم بیا بیا نفس بده نفس تویی هوا تویی
داغ چشاتو وا کنو ستاره ها مو پس بده که مالک صدام تویی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
وقتی رفتی همه چی رفت
همه ی دلبستگی رفت
شب و روز من یکی شد
حتی حس زندگی رفت
دیگه بی تو مرده بودم
حرف مردم شده بودم
توی آغوش نبودت
تو خودم گم شده بودم
وقتی رفتی تازه فهمیدم کی بودی
برای من تپش زندگی بودی
وقتی رفتی دیگه اون پنچره خوابید
وقتی رفتی
آره! رفتی
وقتی رفتی
از تو مونده یادگاری
واسه ی من بی قراری
خنده رو لبامه اما
از دلم خبر نداری
نه تو بودی نه ترانه
نه یه حرف عاشقانه
من مگه از تو چی خواستم
فقط و فقط بهانه
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |