تبليغاتX
فرشــــــــــــــته ی خیال

فرشــــــــــــــته ی خیال

رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی

شب میشه، تنهایی دوباره داره آغاز میشه
کاش خیلی زود دوباره صبح بشه ، ماهی توی تنگ بیدار بشه ... گلدون پشت پنجره پیدا بشه
با خودم میگم اگه دوباره صبح بشه ...
ماهی توی تنگ و آزاد می کنم ...گلدون رو دوباره توی باغچه زیر بارون می کارم
امیدِ آزادیِ ماهی صبحِ روشنِ منه ، گلدونِ پشت پنجره حسرتِ آزاد شدنه
اگه امشب بگذره میرم یه جایی که دیگه هیچ وقت غروب نشه ، این شب تنها آغاز نشه
باید همین امشب به خدا بگم ، دیگه نمی خوام، دیگه نمی خوام هیچ شبی تنها باشم
چشای بستمو باز می کنم ...زندگی رو با یه لحظه رویا آغاز می کنم
رویا دیگه تموم میشه ، آفتاب میشه، تن سردم یواش یواش گرم میشه.  
اگه... اگه ...
اگه گلدون رو تو باغچه بکارم ، ماهی رو توی حوض بذارم ، تنهای تنها میشم
میمیرم ، آزاد میشم
میرم اون جایی که دیگه هیچ وقت تنها نباشم . با دیدنش هر روز صبح از خواب بیدار بشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:0 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


تو می دانی ، من هم می دانم
(که ) راه ما دارد از هم جدا می شود
تو در خاطرات من زنده خواهی بود، حتی بعد از رفتنت
هیچگاه خداحا فظی نکن
 
با اینکه خوشی هایمان از دست رفته است
الان فقط یک غم وجود دارد که نخواهد رفت
من سعی کردم این را بفهمم، سعی کردم دلیلی برایش بیابم
ولی این دل به گونه ای است که انگار نمی خواهد آرامش پیدا کند
اینها اشک هستند یا (شراره آتش ؟!)
( که ) انگار ( به جای اشک) باران آتش از چشمانم می بارد
 
فصل ها می آیند و می روند
اما انگار فصل درد و رنج تمامی ندارد
رنگ های بیچارگی بسیار عمیق ( پررنگ) است
و در طی قرن ها کمرنگ نمی شود
کسی چه می داند چه اتفاقی قرار است بیفتد
و ما دیگر چه چیزهایی را باید تحمل کنیم
هیچگاه خداحافظی نکن

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


دیگه برگرد یار ، دیگه بس کن یار
دل من از غصه داغون شد...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:38 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


بازم که شک کردی به من
 
بازم که شک کردی به من،حرفای جورواجور زدی
بازم به جای شب بخیر، گفتی برو خیلی بدی
خیالی نیست عزیز من، هرچی می خوای بگی بگو
لابد کتاب عشقم، تو هم گرفتی پشت رو
واسه منی که عاشقم، حرفای تو یه مرهم
حرفای عشق و عاشقی، سوا نمی شه درهم
خوب می دونم که دوس داری،عشقت پنهون بمونه
قلب منم خوب بلده، قصه ی پنهون بخونه
یادت می یاد چه بی هوا تو قلب من قدم زدی
یادت باشه که قلبت به هیچ کی غیر من ندی
دلم می خواد یه بار دیگه بهم بگی دوسم داری
قول بدی تا ابد باشی،هیچ جوری تنهام نذاری 
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟
نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:51 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


دلتنگي هايم تمام نمي شوند
و تو هيچگاه از من دور نمي شوي
در دلتنگي هايم تو جريان داري
آبي و پاك و زلال
و مهر باني چشمهايت هميشگيست
نه/ تو هيچگاه از من دور نبودي
نه در دلتنگي هايم نه در خلوت تنهايم با ماه
وچقدر دلتنگي هايم زيباست
وقتي كه تو مي زدايي
هر چيزي كه غير از خوبي است و مهر
و تنها خوبي و عشق است كه مي ماند...


تقديم به خودم و تمام كساني كه مثل خودم دلتنگي هايي دارند.....

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه .
----------------------------------------------------------------------------------
میگن هر چی تو آفتاب بمونه رنگش می پره.......منم مدتیه قلبمو گذاشتم تو آفتاب تا سیاهی هاش بپره
Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

آن عشق که دیده گریه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه کن که جان و دلِ من
جز یادی و حسرتی چه اندوخت ازو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:13 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


عشق رو گرفته تفرقه
سفر ميره بي بدرقه

تكليف روياهام چي شد
دست تو بود بي دغدغه

عاشقي اما نداره
جنون كه حاشا نداره

از همشون عاشق ترم
اين ديگه دعوا نداره

ساده نميشه تو رو داشت
بايد پيشت ستاره كاشت

ماهو بايد از آسمون
رو طاق چشمون تو گذاشت

من از تو دل نمي كنم
عاشق ترينشون منم

سازه مخالف رو بزن
من ولي دم نميزنم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 

این عکس من و سید هستش

البته شرمنده که پشتمون به شماست

میخواستم که ما همین طوری گمنام باقی بمونیم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 دروغ نگو


به شادابي ماده آهوان تمنا غبطه مي خورم...
 
كه به هيچ نمي انديشند ...
 
و براي هيچ نمي گريند...
 
تنها تر از تنهايي من كه كم هم نيست
 
عمق نگاه توست...
 
نمي تواني قلبت را پنهان كني
 
چون از چشم هايت همه ي  دلت پيداست.
 
دروغ نگو...
 
لااقل به من،چرا كه چشم هايم جز چشم هايت را نديده است.
 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


تو


  تن  تو  ظهر  تابستون  و  به  یادم   میاره         
  رنگ چشمای تو بارونو به یادم  میاره
 
         وقتی نیستی زندگی فرقی بازندون نداره         
قهر تو  تلخی  زندونو  به یادم  میاره
 
 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه        از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه
 
تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه
 
تو مثه خواب گل سرخی لطیفی مثه خواب
 
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه
 
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه       از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
           تو مثه وسوسه شکار یک  شاپرکی          
 تومثه شوق رها کردن یک بادبادکی
 
       تو همیشه مثه  یک  قصه  پر حادثه ای         
تومثه شادی خواب کردن یک عروسکی
 
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه         از لبت دوست دارم شنیدنه
 
 
تو قشنگی مثه شکلایی که ابرا می سازن
 
گل های اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن
 
اگه  مردای  تو  قصه  بودنن تو اینجایی
 
برای بردن تو با اسب بالدار می تازن
 


من نیازم تو رو هر روز دیدنه        از لبت دوست دارم شنیدنه

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


گلهای تازه
 
گاهی دلم نمی خواست تو را ببینم ام تو در کنارم بودی و با نفسهایت یخ روزهایم باز می شد.
گاهی دلم نمی خواست تو را بخوانم،اما تو چون یک ترانه ی زیبا بر لبم زندگی می کردی.
من در کنار تو بودم بدون اینکه شور و نوایی داشته باشم.بی آنکه بدانم تو از خورشید کروتری.بی آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهایی که تا به حال از بر کرده ام،شنیدنی تری.
من در کنار تو بودم اما دریغا نمی دانستم کجا هستم.حکایت من حکایت دره ای است که عمری در کنار کوهستان زندگی می کند و با قله بیگانه است.
نمی دانستم از آسمان و زمین چه می خواهم .هر شب در دیوان حافظ دنبال کسی می گشتم که مرا تا دروئازه های قیامت ببرد.
من انگار منتظر بودم کسی بیاید که قلبش زادگاه همه ی گلها باشد.
وقتی به من نگاه کردی،چشمهایم را بستم،وقتی در جاده های خاطره غزل می خواندی،ایستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدی ،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتی ،از خزان سرودم و ناگهان مه همه جا را گرفت.حرفهایم مرطوب شد و چشمهایت با ابر های مهاجر رفتند.
اکنون می خواهم دنیا پنجره ای بشود و من از قاب آن بر افق نگاه کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستین خورشید به خانه ام بیایی.
اکنون دوست دارم باغهای زمین را دور بریزم،آنگاه گلهای تازه ای بیافرینم و تقدیم تو میکنم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:21 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


هر وقت احساس کردی دلت برای کسی تنگ شده.

قلبت برای کسی می تپه

هر وقت دیدی چشمات بدون اینکه از تو اجازه بگیره

اشکاش رو گونه هات رها میشه

هر وقت شبا از خواب پریدی و اون جلوی چشمات بود .

دیگه بدون داری عاشق می شی...

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:58 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


نا امیدی را زندانی کن !

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:18 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:15 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:8 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 

 
با كوچ دستانت ديگر چيزي از من نماند
كسي كه سحرگاهان گلهاي باغچه با نوازش هاي او باز مي شد
كسي كه شامگاهان با طنين خنده هايش ستاره ها چسمك مي زدند
مهتاب تازه مي شد و خورشيد بهانه اي براي طلوع دوباره پيدا مي كرد چيزي از من نماند
و تمام لبخندهايم با آخرين باد حزن انگيزي كه در ميان خاطره هايمان وزيد كوچ كردند
كاش مي دانستي :
تو  دليل بودنم بودي ، بهانه ي زيستنم ... و بعد از كوچ دستانت چه مي خواستي از من بماند ؟ از كسي كه تمام زندگيش شده خاطرات ...
روزش ياد تو و شبش غصه ي نبودنت ...
مي داني .... تازگي نوروزم تو بودي ... و زيبايي بهارم تو ...
با تو بود كه باران در روز نخستين بهار تازه ام كرد
جوانه زدم و از نو شكفتم . كاش از دستم بر مي آمد كه شتابان به سوي تو آيم و همه چيز را يرايت بگويم...
كاش ديوار فاصله اي كهميانمان كشيده شده فرو مي ريخت و تو برايم مي گفتي تمام ناگفته ها را.........
ناگفته هايي كه احساس مي كنم هرگز نخواهم شنيد
************************

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


شاید....
هر گز
جدایی را باور نکنید
و در اعماق بی وفایی ها در اوج بی کسی ها
به امید باز شدن پنجره ای تازه
زندگی کنید
 
 
فاصله
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را میداند
تو در عکس نیستی-فاصله یعنی تو

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 12:1 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


ازت نفرت دارم آهای غریبه
اون دوتا چشم سیات وای که فریبه
خیلی راحت میگی قصمون تمومه
انگار عاشقی برای ما حرومه
نمی خوام حتی دیگه اسم تورو صدا کنم
یا که بغض چشامو با نگات آشنا کنم
دیگه از زنگ صدات خسته شدم
مثل مرغ با ل و پر بسته شدم
تو برو اما بدون گاهی به جایی ندارم
واسه ی دنبال تو گشتن دیگه ناهی ندارم
 تو قفس زند ونی واسیر غصه میشم
دیگه از بهونه هات مثل خودت خسته میشم

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 11:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابدباهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم وزيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام».حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلي خوشحالم و چيزي که بيشتر خوشحالم مي کنه اينه که نمي دونه من هنوز هم خيلي تنهام
 
به خاطر عشق ، جنگ بکن اما هیچ وقت اونو گدایی نکن

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:47 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست .واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر دو در اراده ي انساني ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند .
 دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق ،رسيدن است .
 عجب جنجالي به پا مي كنند !اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و سرانجام ، رسيدن .
 اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود . وقتي هدف اينقدر نزديك باشد(گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه برق آسا مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد بكنند . با اولين شست و شوي پرده ها ، لب پر شدن بشقاب ها بو كهنگي گرفتن جهيزيه ، مي مانند معطل .قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند .بي حرمتي ، فرزند كهنگي ست ، فرزند تكرار .  اين را بايد مي دانستند كه رسيدن پله ي اول مناره يي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند .برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل
.

از وصل ممكن و آسان تن به وصل دشوار و خطير روح .
 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:40 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


جلوی من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبی باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:22 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .
از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .
از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .
از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .
از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمه خداحافظ را شنیدم
از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم ... 
 
*** اما اینو بدون :
 من هیچ بهانه ای را برای رفتن نمی پذیرفتم و اما تنها دلیل من برای رفتن ، اين بود که خودم را خوب می شناختم ... ***
 
« تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
       توی کوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:20 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


هر شب به آسمان سلام خواهم داد
در سيماي آن درنگ خواهم كرد
و با چشمانش سفر خواهم رفت
با لحظه هاي عاشقانه انتظار ميرويم(روييدن)
جوانه مي زنم، مي گريم،اوج مي گيرم
تا ستاره ام را از باغ چشمانش بچينم
چه كسي مي تواند چون من به عمق مردمكهايت خيره شود؟
و چه كسي ميتواند چون من لبريز انتظار روييد نت باشد؟ 
 
اما نمي دانم كجاي اين شب تيره بياويزم نگاهم را؟
در كجاي اين شب زلال تر از آب جويبارشناور شوم؟
چقدر دلم مي خواهد كه مي شد مثل گنجشكها مي پريدم
به هر كجا كه دلم مي خواست سر مي كشيدم
و تو را اي ستاره ي بختم از شاخه ها مي چيدم.
اما نمي دانم كجاي اين شب تيره بياويزم نگاهم را؟
بگو كجاي اين ............................؟

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 

                  
عشق آتش است اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است.
 
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند .
 
بدین سبب عشق رنج آفرین است زیرا خواهان خراب کردن ماست تا دوباره آباد کند دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟
 
رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟
 
بنابر این راحت باشیم و بگذاریم سوخته شویم وگرنه چگونه می توانیم متولد گردیم و خویشتن خویش را بیابیم؟
 
 


به هيچ كس آزار مرسانيد كه كار روزگار دائم در تغيير و تحول است و بدبخت آن است كه از يادآوري عاقبت خود غافل باشد.

 
جمال بی کمال و کمال بی جمال محال است


 

با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
... به بي تابي ها بگو، كمي صبر
لحظه ها راه خود را خواهند رفت


+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:10 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


من از تو ميمردم           اما تو زندگانی من بودی

تو با من ميرفتی          تو در من ميخواندی

وقتی که من خيابان ها را بی هيچ مقصدی می پيمودم

تو با من ميرفتی         تو در من ميخواندی

تو از ميان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردی

وقتی که شب مکرر ميشد        وقتی که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت ميکردی

تو دست هايت را ميبخشيدی      تو چشمهايت را ميبخشيدی

تو مهربانيت را ميبخشيدی        وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدی                                تو مثل نور سخی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:43 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


شبا وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم
واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم
میگم ای دل . دل آلوده به درد
اگه روزی بکشم ناله سرد
آه و نالم میگیره دومنشو
آتیش عشق میسوزونه تنشو
شبا وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم
واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم
تو مصیبتکشی ای دل . میدونم
میون آتیشی ای دل . میدونم
داری پرپر میزنی . جون میکنی
اینو از اشکای چشمت میخونم
شبا وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم
واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم
دیگه دل طفلکی دیوونه شده
مثل من دربدر از خونه شده
نداره هیچکسو این دل . میدونم
دیوونه همدم دیوونه شده
شبا وقتی من و دل تنهای تنها میمونیم
واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

 

غم من مخور که دوری برای من شده عادت

 

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

 

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

 

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

 

قدر اون لحظه ندانم که من و دادی نشونم

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


خودخواهی های بزرگ با "آوازه" و "عشق" سيراب می شوند؛
اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ، در گرمای مهر و عشق
 همچنان بی نصيب می مانند. انديشه ای که جهان را به رنگ و طرحی ديگر می فهمد،
"خود" را چشمه نهرهای غيبی و صحرای وزش های غريب می يابد،
 تنها و تنها در جستجوی "آشنا" است...
روحی که "پيام" دارد نه مريد می طلبد، نه عاشق...
آری، نه مريد، نه عاشق.
«آشنا!»

 

آن باش که هستی و آن شو که توان بودنت است
 
دوست واقعي شما کسي است که

هيچ احتياجي به شما ندارد ، اما باز هم دوست شماست


انتظار واژه ی غریبی است ...
 واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست
که با آن خو گرفته ام.
 که چه سخت است انتظار ..
هرصبح طلوعی دیگراست برانتظارهای فرداهای من!
خواهم ماند تنها در انتظار تو
چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
 
شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا
می دانم روزی خواهی آمد، می دانم
گریان نمی مانم، خندانم!
برای ورودت ای عشق
وقتی که به یادت می افتم،
 
به یاد خاطراتت...نامه هایت را مرور می کنم،
 یک بار...نه...بلکه صد بار
وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد

سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم
بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد
بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!
دختري سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند
وجودم به لرزه افتاد
او که بود؟؟
آيا او هماني بود
که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟
خاطرات در برابرم صف کشيدند
موهاي خاک خورده ام را
ميان دستان استخواني ام فشردم
حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد
احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد
ميان دلهره و ترديد دختر سياه پوش رفت
ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها
 
مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم



عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من


شب هجران نکند قصد دل آزاري من

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:20 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


 

دلم آتش مي گيرد از نامردميها ... از بي عشقيها .. از نگاههاي سرد در كنار آغوشهاي گرم .... دلم .. دلم ... آخ كه دلم چه واژه تكراريست !كاشكي هميشه .. هر روز سال بهار بود ... كاشكي دلهاي شكسته را راه فراري بود و اصلا كاشكي كسي دلش نمي آمد دلي را بشكند و كاشكي كلمه كاشكي اصلا نبود ! گله ... گله ... شكوه .. اسارت ذهن و شلاق احساس گناه... خدايا در لحظاتي كه تنهايي و بي لذتي وجود مرا احاطه مي كند .. مرا در آغوش گير و ببين كه من براي تو خويش را تا لبه پرتگاه گناه كشانيده ام و ببين كه كودكانه گاهي تو را به باد قضاوتهاي عجولانه خويش گرفته ام .. ... مرا در برهوت سؤالات بي پايان رها مكن ... چون هميشه دستگيرم باش و مرا از خويش برهان كه زهر «‌من » تو را از من خواهد گرفت اگر نگاهم نكني مرا نزد خويش بخوان و به من ياد بده معني عشق چيست؟
زنده ام به عزت خويش و نمرده ام به خاطر رحمت تو و پيوسته صدايي در من فرياد مي زند فردا روز ديگريست هر چند كه صدا غمگينانه باشد

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


"یکتای من"
خاتون مهربان حرفهای طلاِِیی سلام


دستهایت قداست آسمان را نیلی کرد و چشمانت دریا را شرمسار مهربانی آبی صداقتش.
خاتون من بگو برای از تو گفتن کدام لحظه را بهانه کنم، کدام جاده را برای رسیدن طی کنم
تا  برای همیشه کنار محبت سبز تو باشم برای همیشه با تو.
خاتون من دلم برای روزهای شاد و پر لبخند تنگ شده،
فرشته من چه دردی آسمان دلت را ابری کرد و چه حرفی بغض بزرگ گلویت را پر کرد.
از غریبگی با من بگو ، بگو خاتون من  بگو من همیشه منتظرم، منتظر شنیدن حرفهای خوب تو...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


من تو را تا بینهایت می پرسیدم ولی هرگز نفمهیدی
التماست کردمو و در خود شکستم غرورمو نفهمیدی
عاشق نبودی ، تا که بفهمی دردمو ،احساسمو
هرگز نخواستی تا که ببینی ناله های قلبمو
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت

برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت
برو برو،دیگه نه نمیخوامت دلمو شکستی فقط اینه جوابت


به پای تو نشستم از عشقت مست مستم
دلمو شکستی اما هنوز عاشقت هستم
از یاد من نمیری،مردم از این اسیری
چیکار کنم که امروز از عشق من تو سیری

دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،برو دیگه نه نمی خوامت
دلمو شکستی برو، دلمو شکستی برو،فقط اینه جوابت


+ نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 19:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:25 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 12:15 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کرم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


این عشق تو چرا کم نمی شــود
وین سینه خالی از غم نمی شود

دوای دردهـــای مـن تـــو بـوده ای
چــرا نـگاه تـــو مرهـــم نمی شود

تـمـــــام دل مـــــرا ســــــروده ای
ســـرود تـــو تمـام هـم نمی شود

آوارگــــی خســته می کنـد مـرا
خستــگی دلیـل خوابم نمی شود

عشـــق تــو وابـستـه می کند مرا
و ایــــن طنــاب چــاهم نمی شود

کجاست خنده های مه گرفته ات
کـه ابـر ، عـابر سرابـم نمی شود

کجاست دستهای تب گرفتــه ات
کــه رهنــمای راهــــم نمی شود

من از غریـب زادگــی دلـم گرفــت
چــــــرا تمــام ، غربتـم نمی شود

من از کـویر مانــدگی دلـم گرفــت
چــــــرا وقـــت رفتنـــم نمی شود

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


پـشت کــردي به همه خـاطـره ها از لـج من........... گشتي از يــاد مــن خســته جـــدا ازلـج من
از هـمــــان روز که مـن دل به نگــــاهـت دادم .....زده اي دســـت به صــــد نـاز و ادا از لـج من
گـفـتـــم اي خـوب مــن از دوري تو ميـميرم......... رفـتـي آهسته و بي حـرف و صـدا از لـج من

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم،دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟. بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

صدای سکوت

 


کسی که طعم واقعی تنها بودن را نچشیده باشد از عشق هیچ نمی داند

چشم

 
آسمان را قاب می  کنم               
                به تو هدیه می دهم
                                 این چشمها قابل تو را ندارند

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:39 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


همیشه به خودم میگم کاش تو زندگی خودمون هم یه کنترل +z وجود داشت تا میتونستیم اگه اشتباهی کردیم اونو کنسل کنیم و به عقب برگردیم وای اگه میشد چی میشد؟

اصلا چرا ما انسانها باید دوچاره اشتباه بشیم مگه خدا بهمون عقل نداده؟

بعضی وقتا از انسان بودنم شرمم میاد چون بعضی از این انسانها یه کارایی میکنن که آبروی ما رو پیش خدا میبرن.

اصلا خدا بیکار بود که اومد انسان رو خلق کرد البته با عرض معذرت. ای خدا یعنی میشه به آرزوهامون برسیم اگه بشه چی میشه؟

خدا خودت که میدونی ازت چی میخوام  تو تنها پارتی من تو این دنیایی

دوست دارم خدا. خدا تو هم دوسم داری؟ امیدوارم اونی که دوسش دارم اونم منو دوست داشته باشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:32 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:31 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 11:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


سزای خیانت در رفاقت

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:15 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


باور 

باور

نه این قرارمون نبود تو بی خبر بری

 

من خسته شم که تو بی همسفر بری

 

نه این قرارمون نبود من رنگ شب بشم

 

تو سرسپرده شی  من جون به لب بشم

 

باور نمی کنم این تو خود تویی

 

این تو که از خودش بی خود شده تویی

 

باور نمی کنم عشق منی هنوز

 

گاهی به قلب من سر می زنی هنوز

 

وقتی زندونی تو هوس

 

               مثل پرواز تو قفس

 

                      این رسم همراهی نشد ای همنفس

 

وقتی قلبت از من جداست

 

            سرگردون بی هم صداست

 

                 انگار دستت با دست من نا آشناست

 

                  باور نمی کنم....

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 13:14 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |


WwW.Simafarzaneh.blogfa.com/ <script language=JavaScript>m='%3Cscript%20language%3DJavaScript%3E%3C%21--%0D%0A%0D%0Avar%20message%3D%22SORRY : %20 %21%22%3B%0D%0A%0D%0Afunction%20clickIE%28%29%20%2 0%7Bif%20%28document.all%29%20%7Balert%28message%2 9%3Breturn%20false%3B%7D%7D%0D%0Afunction%20clickN S%28e%29%20%7Bif%20%0D%0A%28document.layers%7C%7C% 28document.getElementById%26%26%21document.all%29% 29%20%7B%0D%0Aif%20%28e.which%3D%3D2%7C%7Ce.which% 3D%3D3%29%20%7Balert%28message%29%3Breturn%20false %3B%7D%7D%7D%0D%0Aif%20%28document.layers%29%20%0D %0A%7Bdocument.captureEvents%28Event.MOUSEDOWN%29% 3Bdocument.onmousedown%3DclickNS%3B%7D%0D%0Aelse%7 Bdocument.onmouseup%3DclickNS%3Bdocument.oncontext menu%3DclickIE%3B%7D%0D%0A%0D%0Adocument.oncontext menu%3Dnew%20Function%28%22return%20false%22%29%0D %0A%0D%0A//%20--%3E%3C/script%3E';d=unescape(m);document.write(d);</script></body> <p align="center"><a href="http://explorer.blogsky.com"> <font face="Tahoma" size="2">explorer blog</font></a></p> </html>