|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 12:40 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.
+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:51 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دلم گرفته بغض پشت چشمانم پنهان شده و با تلنگری خواهد شکست ..... 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:33 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
سالها پيش از كنار دريا عبور كردهاي اما
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:21 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اونها که خوش بحالشونه !
بعضی از آدمها خیلی خوش بحالشونه،
آدمهایی که راحت می بخشن
آدمهایی که وفادارن به عهدی که با خودشون ودیگران می بندند
آدمهایی که آرامش ناشی از ترک هوسهاشون رو با هیچ چیزی در دنیا عوض نمی کنن
آدمهایی که ایمانشون رو با هر مخالفتی از دست نمی دن
آدمهایی که با خداشون رو راست هستن
آدمهایی که تو قلبشون برای دیگرون جا دارن
ادمهایی که زندگی رو ساده می گیرن
و خلاضه آدمهایی که با خوشبختی دیگرون احساس خوشبختی می کنن
این آدمها خیلی خوشبحالشونه! نه ؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:20 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
عشق يعني سالهاي عمرسخت
عشق يعني زهر شيرين بخت تلخ
عشق يعني خواستن له له زدن
عشق يعني سوختن پر پر زدن
عشق يعني جام لبريز از شراب
عشق يعني تشنگي يعني سراب
عشق يعني لايق مريم شدن
عشق يعني با خدا همدم شدن
عشق يعني لحظه هاي بي قرار
عشق يعني صبر يعني انتظار
عشق يعني از سپيده تا سحر
عشق يعني پا نهادن در خطر
عشق يعني لحظه ي ديدار يار
عشق يعني دست در دست نگار
عشق يعني ارزو يعني اميد
عشق يعني روشني يعني سپيد
عشق يعني غوطه خوردن بين موج
عشق يعني رد شدن از مرز اوج
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:13 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
عشق ایستا دن زیر بارون و خیس شدن در کنار هم دیگه نیست
عشق آن است که یکی چتر شود و دیگری نفهمد که چرا خیس نشده ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:12 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دیروز که داد میزدم عاشقتم میگفتی بلند تر نمی شنوم
امروز که آهسته میگم نمیخوامت میگی هیس چرا داد میزنی؟؟؟
وقتی یکی رو از خودت ناراحت کردی یه میخ بزن به دیوار....وقتی از دلش در آوردی
میخ رو از دیوار بکن...اما یادت باشه که جای میخ همیشه روی دیوار میمونه ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:7 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چقدر سخته توی چشمای کسی نگاه کنی که تمام مهرت رو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشگی به قلب تو هدیه داده . و تو بجای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی ، حس کنی که هنوز هم دوستش داری . چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده . چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی ... چقدر سخته گل آرزوتو ، توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و آروم زیر لب بگی : گل من باغچه ی نو مبارک . . .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 13:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... و تنها عشق مرا رها مي کند ... و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ... پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛ بي تو رو به غروب رهسپارم .... مرا به طلوعي ديگر برسان ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 12:1 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:57 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:56 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:52 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:50 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:47 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 11:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:33 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:32 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
خدا نصیب هیچکس نا رفیق نکنه
زمین گرمم کمِتِ
کمِتِ آتیش به خدا
بوسه ی مرگ و بچشی
بند ت بشه جداجدا
زمین گرمم کمِتِ
توکه میگفتی من سرم
کی میشه اون گلوت و
با دشنه نامردی بدرم
تو که ندیدی خورشید و
پس چرا میخوای بتابی
مگه تو فردا نمی خوای
تو یه وجب جابخوابی
آخه چی کار کرده با من
ریشه مو ازجا میکنه
وقتی که نفرین میکنم
برمیگرده خودمو میزنه
هرکاری میخوای میکنی
ظل میزنی میگی نباش
زخم زبونم که زدی
حالا دیگه نمک نپاش
یه جوری حرفم میزنی
که من ازت بدم بیاد
آخه یذره فکر کنی
کی دیگه حالا جز من میاد
حالا هر جا که هستی
پای هرکی نشستی
بدون این رسم رفاقت
چندین وچند سالمون نبود
آخه نبود
آخه این قلب خسته
پای یکی نشسته
اما بدون نمی دونست
که میخواد بشکنه
خیلی زود، خیلی زود
آخه ای زخم کاری
چرا آروم نداری
چرا میسوزی ومیسازی و
میگی دردی نداری
بگو، آخه بگو
درد نفرین تو از
درد این زخم کاری
حتی دردهایی که تو
توزندگی خود داری
بدتره ای دورو
گوشا توبازکن میشنوی
صدای خرده های من
صدای پرروکه میگه
دلت می خواد بازم بزن
یادتِ بردی با خود ت
این دلمو باز اسیری
خیالت وراحت کنم
نمی میرم تا نمیری
تو که واسه مردم همش
آسمون بی د ریغی
با ید بگم خد متتون
نارفیقی، نارفیقی
یادم نمیره حرفا تو
یادم نرفته تا هنوز
یادمِه آتیشم زدی
رفتی عقب گفتی بسوز
هرکاری میخوای میکنی
ظل میزنی میگی نباش
زخم زبونم که زدی
حالا دیگه نمک نپاش
یه جوری حرفم میزنی
که من ازت بدم بیاد
آخه یذره فکر کنی
کی دیگه حالا جز من میاد
حالا هر جا که هستی
پای هرکی نشستی
بدون این رسم رفاقت
چندین وچند سالمون نبود
آخه نبود
آخه این قلب خسته
پای یکی نشسته
اما بدون نمی دونست
که میخواد بشکنه
خیلی زود خیلی زود
آخه ای زخم کاری
چرا آروم نداری
چرا میسوزی ومیسازی و
میگی دردی نداری
بگو آخه بگو
درد نفرین تو از
درد این زخم کاری
حتی دردهایی که تو
توزندگی خود داری
بدتره ای دورو
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:25 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
هر که مرا دید تورا نفرین کرد
ازتوباید می گذشتم
ولی افسوس نتونستم
توعروسک بودی ومن
آخرقصه دونستم
تووجودخالی تو
جزدروغ هیچی ندیدم
کاش میشد به این حقیقت
پیش ازاینها می رسیدم
سوختم و سوختم وساختم
هرچی داشتم به پات باختم
کاش تورو از روز اول
مثل امروزمی شناختم
آخه عشق یعنی شکستن
عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سراب
درسکوت خویش مردن
یه روزی یه روزگاری
حرف بین ما نگاه بود
عشق ونقاشی میکردیم
نقش ما خورشید وماه بود
بعدازاون واژه نوشتیم
جملمون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم
معنی زندگی این بود.
ماگذشتیم وگذشت
آنچه توکردی باما
توبمان با دگران
وای به حال دگران
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:29 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:28 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:27 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:24 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دیگر امیدی به ماندن تو نیست؟
دیگر بگو بهای همسفر شدن
جزء قلب و روح من دوباره چیست؟
....
آیا برای ما در این گذر
دیگر بهانه های تازه نیست؟
آیا بگو در این جهان سرد
بیهوده آتشی زدیم به قلب هم؟
....
با من مگو بمان و بخوان
دیگر چرا بخوانم از عاشقی
وقتی که در عشق سرانجام تازه نیست
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:16 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:12 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
ندانسته عاشق شدم،دانسته گریه کردم ودانسته درون
خود شکستم.
نگاهم سراسر اشتیاق بود،
نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود،
نگاهم لبا لب،نیاز بود،
نگاهم شِکوه از تنهایی بود،
نگاهش...........
نگاهش خنده بود،
نگاهش شیطنت بود،
نگاهش بی مهری بود،
نگاهش شکستن قلبم بود،
نگاهش ردِ نگاهم بود
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:4 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوهاي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند .... چه خوبست پروانه شدن .... كاشكي دستت را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم ........
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اگر شمار نفس هاي من فرو افتد
تباريان سياهي دلم به خون بكشند
اگر شكنجه اين چشمهاي نفرت بار
مرا به سمت سرا پرده جنون بكشند
اگر تمام جهان روي عشق من بر تو
صليب مرگ پراز كينه را به جاي نهند
براي پارگي بند عشق ما بر هم
تمام عالم و هستي ما هميشه كمند
اگر به مهر تو جسم مرا به دار كنند
درون گور هم از عشق و شور سرشارم
طنين محكم فرياد من هميشه به جاست
كه هر كه هستي و باشي تو دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:11 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
زندگی را دیدی گفت که: من دلالم
در به در،در پی بدبختیها می گردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی می کرد.
آه،دیدی؟دیدی..........
ای عفیف به چه می اندیشی
قفل ها!؟
دست های آزاد
برترین هدیه به دیوارو غل و زنجیرند
ای عفیف قفل ها واسطه اند
قفل ها، فاسق شرعی در و زنجیرند
قفل ها.......!
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیریست
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید
ما همیشه بر سر دو راهی انتخاب همه چیز و هیچ چیز
مانده ایم.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:6 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو به من خنديدي
آتش برق نگاهت دل من آتش زد
و مرا در پس يک بغض غريب
در ميان برهوتي تاريک
پشت يک خاطره سرد و تهي
با دلي سنگ رهايم کردي
و تو بي آنکه نگاهي بکني به دل خسته و آزرده من
رفتنت را ديدم
تا به آنجا که نگاهم سو داشت
و تو در آخر اين قصه تلخ محو شدي
باورم نيست که ديگر رفتي
اشک من بدرقه راهت باد
از عشق برايت حرف می زنم
تا تو باور کنی چقدر دوستت دارم
عشق را معنا می کنم
تا تو بفهمی معنای عشق من تويی
من زندگی ميکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگيم!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:57 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
شايد لحظه اي کوتاه بتوني بخندي...لبخند بزن..هر چند کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس..ولي بخند..شايد لحظه اي که لبخند رو لبته فراموش کني..دل دل دل درموندتو...واي که چقدر دلت گرفته..اما اونو ببين ..مي خنده..شايد ندوني واسه چي..اما تو هم به خنده ي اون بخند..هر چند دلت پر غصه اس..فکر کن..شايد همه چي مي تونست خيلي سخت تر از اين بشه..هر چند دلت پر غصه اس..اما همه ي اينا هم مي تونه باعث لبخند تو بشه..لبخند بزن..از روي رضايت..خوشحال باش..هر چند لحظه اي کوتاه..اما اشکاتو پنهون نکن..هيچ وقت..هر وقت دلت گرفت..هر وقت مثل الان دلت پر غصه شد..اشک بريز..گريه کن ..بدون واهمه..مثل من..تو خلوت خودت..اما يادت نره که لبخند بزني..هر چند براي لحظه اي کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
1.هنگام ديدن كسی كه عاشق او هستيد طپش قلب شما زياد و هيجان زده خواهيد شد اما هنگام ديدن كسی كه دوستش داريد احساس سرور و خوشحالی می كنيد.
2.وقتی به كسی كه عاشقش هستيد نگاه می كنيد خجالت می كشيد ولی هنگاميكه به كسی كه دوستش داريد می نگريد لبخند خواهيد زد
3.وقتی در كنار معشوقه خود هستيد نمی توانيد هر آنچه را در ذهن داريد بيان كنيد اما در مورد كسی كه دوستش داريد شما توانايی آنرا داريد
4.شما نمی توانيد به چشمان كسی كه عاشقش هستيد به مدت طولانی و مستقيم نگاه كنيد اما می توانيد در حالی كه لبخند به لب داريد به چشمان فردی كه دوستش داريد نگاه كنيد
5.وقتی معشوقه شما گريه می كند شما نيز گريه خواهيد كرد اما در هنگام ديدن گريستن فردی كه دوستش داريد سعی بر آرام كردن او می كنيد
6.شما ميتوانيد يك رابطه دوستی را پايان دهيد اما هرگز نمی توانيد چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببنديد.چرا که اگر اين کار را بکنيد عشق همچنان قطره ای و هميشه در قلب شما باقی خواهد ماند.
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |