|
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست میداری و روز دیگر تنهایی...به همین سادگی |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:19 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:13 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:10 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:10 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:9 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:2 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 12:1 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
مادر صدایت می کنم با ناله هایم همراهت می کنم مادر صدایت می کنم نامت را نور راهم می کنم مادر صدایت می کنم لا لایی هایت را همدم تنهایی هایم می کنم. مادر صدایت می کنم دست هایت را دعاگوی جانم می کنم مادر صدایت می کنم شب بیداریهایت را خاطرات حیاتم می کنم مادر صدایت می کنم لحظه لحظه یادت می کنم مادر صدایت می کنم شمع هایم را روشن بنامت می کنم مادر صدایت می کنم خاک قدمت را سرمه چشمانم می کنم مادر صدایت می کنم دعاهای سحرگاهیت را همراهم می کنم مادر صدایت می کنم قطره های اشکت را آب حیاتم می کنم مادر صدایت می کنم گرمی دستانت را توان بازوانم می کنم مادر صدایت می کنم بوسه هایت را شیرینی لبانت می کنم مادر صدایت می کنم بوسه بر دستهایت می کنم مادر صدایت می کنم بوسه بر سفیدی گیسوانت می کنم مادر صدایت می کنم ستاره هایم را بنامت می کنم مادر صدایت می کنم قطره های خونم را جاری به پایت می کنم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دست تو مقدسه مثل نماز عاشقاست اسم تو نوازش لبهاي سرد و بي صداست چي مي شد عشقا همه مثل تو آسموني بود چشم تو دنيايي ازجنس محبت و وفاست دست مهربون تو هديه اي از لطف خداست همه نوازشات آرامش و صلح و صفاست نفسا تازه ميشن وقتي که بوي تو مي ياد هميشه نفس بکش عطر نفسهات کيمياست تپشاي قلب تو قصه اي از راز و نياز عاشقاست!!!! مثل دريا اگه پاكي اينم از معجزه هاست!!! دل من جوون مي شه وقتي صداتا مي شنوم هميشه واسم بخون ترانه هات اوج صداست
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:50 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
بدون شرح...![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره من نيازم تو رو هر روز ديدنه تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون ميزنه من نيازم تو رو هر روز ديدنه تو مثل وسوسه شکار يک شاپرکی من نيازم تو رو هر روز ديدنه تو قشنگی مثل شکلهايی که ابرها ميسازند من نيازم تو رو هر روز ديدنه
رنگ چشمهای تو بارونو بيادم مياره
وقتی نيستی زندگی فرقی با زندون نداره
قهر تو تلخی زندونو بيادم مياره
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه
تو مثل خواب گل سرخی لطيفی مثل خواب
من همونم که اگه بی تو باشه جون ميکنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو مثل شوق رها کردن يک بادبادکی
تو هميشه مثل يک قصه پر از حادثه ای
تو مثل شادی خواب کردن يک عروسکی
از لبت دوست دارم شنيدنه
گلهای اطلسی از ديدن تو رنگ ميبازند
اگه مردهای تو قصه بدونن که اينجايی
برای بردن تو با اسب تنلندر ميتازند
از لبت دوست دارم شنيدنه
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چشمهايم را می بندم تا تو اشکهايم را نبينی
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:40 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
برخيز و دست هاي قشنگت را بر گردن عاشقت بياويز برخيز و عطر نفسهايت بر جسم و جان خسته فرو ريز دير است من در انتهاي خيابان نشسته ام چتري از الياف انتظار بر سر كسيده ام در شوق ديدنت بسيار گريسته ام 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:40 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
عشق يك اتفاق نيست، يك احساس نيست، بلكه خواستن است. گنجي است كه بدون رنج به دست نمي آيد و دست يابي به آن مستلزم زحمت فراواني است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:39 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
براي عشق هميشه جنگ بكن ولي اون رو گدايي نكن. 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:38 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
دوستت دارم براي وسعت احساسم کافي نيست. در لحظه ي نوشتن بي خود از خويشتن خويشم. در هر جا همه جا تويي در خاطرم مثل انتظار جوانه ها براي شکفتن يا بي تابي دانه براي فرو افتادن در آغوش بارور خاک. همچون سازي کهنه در عطش لمس انگشتاني آگاه. با من مهربان باش. نوازش کن مرا با انگشتانت که طعم سيب سرخ حوا را مي دهند. دل انگيزم، کدام حقيقت است در آميختن شبانه ام با خيال يا ديدار کنونم با تو؟
قلب ديوانه من حال با ترانه دل تو مي تپد و اين لحظه رويش سرسبزي جان من است. لحظه ناب اکنون. شايد که فردا آتش عشق تو نتواند اينگونه ويران کند اما حالا بي تاب با تو بودنم . امروز بي قرارم و فراموش کرده ام هر چيز جز تو را . تويي که حال حس مي کنم خود مني. مرا آرام کن و بگو سرگشتگي براي تو ارزش همه چيز را دارد.
تجربه تازه من کشف تو چشمه اي دست نخورده در دل کوير است. با آيين سکوت به سويت مي آيم راز چشمان مهربانت را با من بگو. من حيران لحظه رها شدن در عمق چشمان تو و رسيدن به آرزوي انگشتان پر احساس تو براي لمس دستان خويشم. خنده هاي معصومانه تو و نگاه پر وسوسه ات مرا تا اوج رويا مي کشاند. تو تولد دوباره دام قصه عاشقانه اي. نگاهت را به من ببخش. نگاه نابت را، و اجازه بده مال آن باشم که از يخ بستگي دل در امان بمانم. نگاه تو آفتاب دوباره من است. ميل عشق ورزيدن به تو و رها شدن در تو کاش تا هميشه با من بماند. تا هميشه...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:38 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن
چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن
چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن
عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .
نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
نگاهم کرد : پنداشتم دوستم دارد..... نگاهم کرد : در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم.... نگاهم کرد : دل به او بستم...... اما....بعدها فهميدم که فقط نگاهم می کرد...... به چشمانت بياموز که هرکس ارزش ديدن ندارد...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم.....
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من به پايان دگـــــــر نينديشم که همين دوست داشتن زيباستآری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيــــــداست

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم ۱.۲.۳.۴.۵.۶.۷.۸.۹.۱۰ نهايت هر چيز همين ۱۰ تا بود و چقدر اين ۱۰ تا قشنگ بود. ولي حالا نيميدونم آخر دنيا کجاست؟ نهايت دوست داشتن چقدره؟ انگار خيلی هم حريص تر شدم اما می خوام بگم که دوست دارم ميدونی چقدر؟ به همون اندازه ی ۱۰ تای بچگی دوست دارم...

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
من خيلی دلم گرفته . تنگ شده اما نه برای ادمای اين دنيا . حوصله ام خيلی سررفته اما نه برای رفتن به جاهايی که توی اين دنياست . می خواهم بروم بيرون دنيا مهمان پيدا کنم . روزی که من بميرم و پلکهايم را برای هميشه ببندم ديگه هيچ کجا چشمه ای از آب نخواهد جوشيد چون فقط منم که از ته دل گريه می کنم. 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به تو بدهم، گفت: دستانش گرماي مرا دارند. به آسمان گفتم: پاكي ات را به من بده، گفت: چشمانش پاكي مرا دارند. از دشت، سبزي زندگي اش را خواستم، گفت: زندگي ات سبز تر از اوست. از دريا بزرگي و آرامشش را خواستم، گفت: قلبت به اندازه اقيانوس است وآرامشت نيز. از ماه تابندگي صورتش را خواستم، گفت: وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم. به فكر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت، چشمان پاكت، سبزي زندگي ات، بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم كه به تو هديه كنم جز...... اين...... بگير نترس، مي تپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:32 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:57 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
كسی نمی داند چه می گذرد

نمی داند در دفتر زندگی من چه میگذرد
جز یاسهای دست تو
هیچ کس نخواهد دانست
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:55 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
اینگونه باش:
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:54 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:53 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
تو یه تاک قد کشیده
پاگرفتی روی سینم
واسه پا گرفتن تو
عمریه که من زمینم
راز قد کشیدنت رو
عمریه دارم میبینم
داری می رسی به خورشید
ولی من بازم همینم
میزنن چوب زیر ساقت
واسه لحظه های رستن
ریختن آب زیر پاهات
هی منو شستن و شستن
توی سرما و تو گرما
واسه تو نجاتم عمری
تو هجوم باد وحشی
سپر بلاتم عمری
آدما هجوم آوردن
برگای سبز تو بردن
توی پا ییز وزمستون
ساقتو به من سپردن
سنگینیت رو سینه من
سایتم نصیب مردم
میوه هاتم آخر سر
که میشن قسمت هر خم
نه دیگه پا می شم این بار
خالی از هر شک و تردید
میرم اون بالاها مغرور
تا بشینم جای خورشید
تن به سایه ها نمی دم
بس هر چی سختی دیدم
انقدر زجرکشیدم
تا به آرزوم رسیدم
بذار آدما بدونن
میشه بیهوده نپوسید
میشه خورشید شد وتا بید
میشه آسمونو بوسید...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:49 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:48 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
يه روزي كه مثل هيچ روزي نبود،
با نگاهي كه پر از عشق به يك چلچله بود
اومد و واسه هميشه دل يك فرشته را برد...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:46 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:43 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
سرقول خود به دی ماهی ها بمانید
متولدین دی ماه برای ارضای خواسته های خود ابتدا ، بایستی فکر و ذهن شان را سر وسامان دهند تا توجه و حواسشان روی موضوع خاصی متمرکز شود . سر و وضع ظاهری برای آن ها ، از اهمیت خیلی زیادی برخوردار است ، از این رو برای راه یافتن به قلبشان باید دریابید که چه چیزی را دوست دارند و سپس خود را به آن شکل در آورید . آن ها علاقه شدیدی به کارشان دارند و شما هم بایستی به شغل و پیشه آن ها اهمیت زیادی بدهید . آن ها خواهان دریافت هدیه هستند ، ولی تنها از گرفتن کادوهای گران قیمت به وجد می آیند . هرگز و تحت هیچ شرایطی اعصابشان را خرد نکنید چون بسیار خشمگین و بد خلق می شوند و طغیان های عصبانیت شان غیر قابل کنترل است . آن ها در پذیرفتن هر گونه مسئولیت و تعهدی ، بسیار کند عمل می کنند پس صبر و حوصله زیاد به خرج دهید . زمانی که در کنارشان در جمعی هستید ، حسابی مراقب اعمال و رفتارشان باشید ، چرا که از خجالت زده و شرمنده شدن در مقابل دیگران بیزارند . همیشه و تحت هر شرایطی سر قولی که با آن ها می بندید ، بایستید و زیر عهد و پیمانتان نزنید
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:42 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
متولد آذر ماه عاشق پیاده روی و پیک نیک است
متولدین آذر ماه برای ارضای خواسته های خود ، به دنبال یادآوری های مداوم هستند . به آن ها آزادی کامل دهید و هرگز مانع پیشرفت و موفقیت شان نشوید . آن ها از پیاده روی های طولانی در کنار ساحل و مناطق خوش آب و هوا و ییلاقی لذت می برند . آن ها از سفرهای کوتاه و پیک نیکی لذت می برند و مایلند تعطیلات آخر هفته شان را خارج از شهر سپری کنند . آن ها از افراد سرزنده ، پرتحرک ، شاد و پرشور خوششان می آ ید . اگر در کنارشان حالت غمگین و دل مرده به خود بگیرید ، در واقع به دست خود آن ها را فراری داده اید . آن ها از سربه سر گذاشتن با دیگران لذت می برند و اهل لطیفه گویی و مزاح هستند ، پس شما هم این ویژگی ها را در خود تقویت نمایید . هرگز اشتباهات و خطاهایشان را به خودشان گوشزد نکنید و گرنه به شدت آزرده خاطر و دلخور می شوند . آن ها از فضا های کوچک ، محدود و سربسته بدشان می آید . هرگز آن ها را با عجله و شتاب زده وادار به انجام کاری نکنید ،آن ه برای انجام هر کاری به زمان نیاز دارند و بایستی با آرامش خاطر کامل هر کاری را صورت دهند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:41 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:37 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:36 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:35 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:34 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:33 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:33 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:32 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:31 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:31 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:30 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 12:26 توسط <--«(¯`·.•» SiMa «•.·´¯)»--> |